تبليغاتX
یکی بود،یکی نبود.
ای دوست ای همخون - وقتی به ماه رسیدی تاریخ قتل عام گلها را بنویس.. نه الان و نه حالا.

چه سخته که دل آدم باور نکنه، باور نکنه که دیگه نیستی. نمی دونم چرا من ی که عاشق تو بودم هیچ وقت بهت نگفتم . و تو رفتی روزی که داشتی میرفتی من از درون شکستم. ولی در صورتم شکستی نبود در ظاهر دختری زیبا- خوش هیکل و خندون بودم ولی در درون زنی پیر- با قلبی شکسته و غمگین .. یادم نمیره بهم گفتی اگه یکم دوستت داشتم حداقل الان گریه میکردم و این یعنی حتما دوستت ندارم. بهم میگی همش دروغ بود از اول تا آخر- نمی دونم چرا گریه نمیکردم. شاید رفتنت رو باور نداشتم .و تو بدون اینکه بدونی چقدر دوستت دارم رفتی.من انسان بودم من یا آدم ی بودم که سیب رو خورد و طعم گناه برایش لذت بخش بود...نه این نبود من آدم ی بودم که سیب رو خورد چون میخواست آزاد باشه؟ یقین دارم این بود.. من تشنه عشق آزاد بودم من گذاشتم تو آزاد باشی چون میدونستم عشق زیاد بدون آزادی انزجار تو از عشق من بود.. من زندانی بند تو شدم که تو رو آزاد کنم و تو آزاد شدی که در شادی آزادی عشق تصمیم بگیری.. ولی من هنوز در بند تو هستم ای زندان بان من چرا اینقدر باهوشی کو غفلتی کو کلیدی چرا از جلوی سلول من کنار نمیروی؟؟؟؟؟ هان؟؟

زندگی چون قفسی ست.... قفسی تنگ، پر از تنهایی،

و چه شیرین است ؟ لحظه غفلت آن زندان بان ................. بعد از آن هم پرواز 

+ نوشته شده در  ساعت 10:56 PM  توسط مریم  | 

از این بالا دارم به اینقدر سفیدی، سردی نگاه میکنم. از بطری سه پیک آخر رو می خورم: از برفهایی که کسی روشون راه رفته باشه بیزارم چه برسه اسکی کرده باشن ... میام رو برفهای نکوبیده و آهنگ مورد علاقم رو می ذارم صدای جز جز برفها رو میشنوم که زیر پام له میشن ... دلم نمیاد فیلم نگیرم موبایلم رو درمیارم که حواسم پرت میشه. و زانوم میشکنه یه ملق دو ملق سه ملق و میافتم پایین ... از صدای گریه م دارم زجر میکشم. میدونم کسی اینجا گذرش نمیافته چه برسه به کمک! قوزک پام بیشتر ورم میکنه و دارم کم کم یخ میزنم این رو از پلک های سنگینم می فهمم. نمی خوام بخوابم شب شده سرما  و درد پای سیاه شده ام بیشتر زجرم میده... ستاره یک .. ستاره دو.. ستاره سه.. ستاره چهار.. و خوابم میبره دیگه برگشتی نیست که روحم جسمم رو در بغل تو میبینه ای وای من لخت لخت هستم توی بدن لخت تو داری گرمای تنت رو به من میدی که جسم سردم گرم بشه ... وای دلم برای بدنت هم تنگ شده بود.. آخه الان وقت برگشتن بود ؟ الان؟ تو هم اومده بودی اسکی تو هم عاشق برف نکوبیده بودی کسی که به من اسکی رو یاد داد تو بودی،آره اصلا روز اول از همینجا شروع کردیم.. فهمیدی قلبم یخ زده قلبی که یه روز پر از احساس برای تو بود .. اینجا سیاره خوبی هست قرمز پر از حیات و تو بعدها میای بهم میگی کجا باید سوار تاکسی بشی؟ اگه با اتوبوس بیای کدوم ایستگاه باید پیاده بشی؟ میگی دلت برام تنگ شده ،ولی دل من یخ زده دیگه دلتنگ نمیشه داری گریه میکنی ولی چشمانم یخ زده دیگه اشکی وجود نداره... دیگه برات عاشقی وجود نداره عشقش یخ زده و من هنوزم خواب میبینم...  

+ نوشته شده در  ساعت 0:7 AM  توسط مریم  | 

 یه پالتوی بلند تنمه و توی این پارک سرد دارم قدم میزنم، که چشمم به یه دختر جوون که یه پالتو چرم و یه بوت بلند،یک کیف و شال قرمز سرشه میفته.. چقدر دلش ناراحته این رو از دستانی که به سینه اش زده میتونم بفهمم.. فکر کنم از دست خدا ناراحته.. فکر کنم..مثل من.!!!.. می دونم عاشق بوده و خدا عشقش رو بهش نداده و ازش گرفته.. میتونم دلش رو شاد کنم لااقل خدا که نخواست من که میخوام یعنی به همچین مریدی احتیاج دارم... پس میرم کنارش میشینم و میگم دستاش رو رها کنه و اون این کار رو می کنه بهش یه آدامس اوربیت میدم.. و میخنده و میگیره.. ناگهان به چشمانم نگاه میکنه که گریه اش میگیره. آخه من خیلی شبیه عشقش هستم... بهش میگم اگه دوست داره واسه وقتهایی که ناراحته و دلش تنگ میشه میتونه بیاد و من رو ببینه... بهم زنگ میزنه..و من آدرس خونم رو میدم وقتی اومد توی تنهایی خونه اون چهره کثیفم رو نشونش می دم ... و اونوقت اون واسه همیشه خراب میشه و من انتقام خودم رو از اینها میگیرم... وقتی میاد و روسری و لباسش رو درمیاره... فقط نگام میکنه و میشینه میرم کنارش که نقشم رو عملی کنم که یک لحظه چشمم به چشمانش میافته.. با چشمان عسلی که رگه های سفید داره یه نگاه نافذ بهم میکنه وه چه پوست ابر گونه ای!!! ناگهان دستم رو میگیره و فشار میده ،گریه میکنه... که من بغلش میکنم.... وای چه نفس خوشبویی .....نه!!!!!..ای وای ابلیسم عاشق شد!!!!!....

+ نوشته شده در  ساعت 12:4 PM  توسط مریم 

جلوی آینه ایستادم به خودم نگاه میکنم و به مطلبی که الان خوندم فکر میکنم . آدمی که LSD مصرف کرده و تونسته با یه درخت در بیابون ارتباط برقرار کنه و درخت بهش گفته خیلی دوست داره بره بالای اون کوه... وقتی به خودش میاد میره تحقیق و میفهمه یکی از ریشه های درخت به کوهپایه کوه رسیده.... انگار این عادت بشر شده انکار حقیقت، دلم برای گالیله خیلی میسوزه که بر سر حقیقت که زمین گرد، داشت جونش رو از دست میداد. وای چرا وقتی علم چیزی رو نداریم انکارش میکنیم ... امشب  حتی صداهای شما رو هم میشنوم... چشمان عسلیم قهوه ای تیره شده، دلم یه روح میخواد.... شمع ها رو روشن میکنم. نلبکی، سینی، ورق آیا روحی در این خانه هست... پرده ها تکون میخورن ،میشه اسمتون رو بپرسم... و ای داد بر من که روح تو را احضار کردم.. دیگه نلبکی حرکت نمیکنه دارم باهات حرف میزنم... از شب مرگت میگی و اینکه بهم زنگ زده بودی و ازم پرسیدی کجام؟ میگی یادت میاد گفتی کجایی؟ بغض کردم آره گفتم با مامانم اینا رفتیم شمال... میگه حرفم رو باور کرده بوده تا اون تصادف لعنتی، وقتی میفهمه مرده یک لحظه دلش برای من تنگ میشه فقط ،فقط من .. از خدا میخواهد یه بار دیگه من رو ببینه و آرزوش برآورده میشه... من رو میبینه ولی نه در ویلای شمال من رو در بغل دوستش میبینه... توی کویر.. و از خیانت من اینقدر ناراحت میشه که تا صبح بالای سر ما خشکش میزنه... میگه یادش میاد تا صبح مسخره اش میکردیم و پشت سرش بهش میخندیدیم.. وای.. میگی همیشه عاشقم بودی همیشه.. با همه خوبی ها و بدی های وجودم دوستم داشتی . چون من رو میشناختی، میگم تو من رو دوست نداشتی که میگی چرا تو رو با همه دروغ هات . میگی اینها رو قبلا بهم گفتی اما هیچوقت باورت نکردم اما امشب باور میکنم... صبح شده دیگه هیچی اثاث توی خونه ندارم همه رو شکستی.. تا صبح با صدای بلند گریه کردم..  همسایه ها با دو نفر میان توی خونه این لباسها چیه تنم میکنید... من دیونه نیستم.. من پارانویی نیستم...

+ نوشته شده در  ساعت 3:25 PM  توسط مریم  | 

این آخرین paper هست که می پیچم و از این نصفه شیشه تقریبا هیچیش نمونده دو تا پیک میریزم.  سیگار،علف با مشروب رو تا حالا با هم امتحان نکرده بودم. میام توی اتاقم و آهنگ متال رو میذارم:      اونجا که میگه do onto others as what they have done onto you. که کلی ازش خاطره دارم روبه روی آینه میایستم به موهای بلندم و چشمان روشنم نگاه میکنم و به جسدم فکر می کنم که کرمها چه جشنی خواهند گرفت.. ساعت دو بعدظهره عقربه هاش رو میذارم روی دو و ربع میدونم اون موقع همه چی تمومه. آخرین پک رو به سیگار میزنم و به دو تا پیک آخر نگاه میکنم داره سرم گیج میره هنوز تا نرفتم باید کار رو تموم کنم. به چاقو نگاه می کنم پیک اول رو میخورم پیک دوم واسه بعد از کارم می ذارم و ناگهان چشمانم میرود وقتی بیدار میشم ساعت دو و ده دقیقه است. و من با دستان نیمه جانم رگم رو میزنم خونی که روی دیوار پخش میشود یعنی کارم تمومه ولی این دفعه عذاب وجدان ندارم. دوست ندارم کسی کمکم کنه. از در اتاقم تو میای بهت می گم امروز آرزوم برآورده میشه من و تو جاودان میشیم ... و در بهشت با هم زندگی میکنیم. ولی تو دستت رو روی زخمم میذاری محکم فشار میدهی بدنم داره بی حس میشه بهم می گی دوستم داری میگی این کار رو نکنم خداحافظی نکنم . اینطوری جاودان نمیشیم. من دارم نگاهت میکنم چقدر دلم برات تنگ شده. بهم میگی من نجات پیدا میکنم زندگی میکنم عاشق میشم ازدواج میکنم صاحب بچه میشم بزرگشون میکنم بعد پیر پیر میشم و در رختخواب گرم میمیرم نه اینجا نه حالا و نه اینطوری .. بهت میخندم عاشق میشم تمام شیارهای دوست داشتن مغزم اشباع شده دیگه عاشق نمیشه خواستم نشد و تو میخندی میگی تنفر و عشق... شیارهای تنفر مغزت هنوز خالی مونده تو از کسی متنفر میشی اونم از تو متنفره اما بعد ... عاشق هم میشید. دارم میمیرم پیک دوم رو با من نصف می کنی و میگی باید بهت یه قولی بدم زنده بمونم و تسلیم نشم هر اتفاقی که بیفته ناامید نشم.میگی بهت قول بدم خواهش میکنی بهت میگم قول میدم و پیک آخر رو برهم میزنیم و تو میگی فراموش نکن.. لبم رو میبوسی که این سری هم من پیشتازم لبت رو گاز میگیرم و تو بازم میگی دیوونه شکمم رو نشکون میگیری ولت کنم از خوابم میپرم ساعت دقیقا دو ده دقیقه است..  چه مسخره قسم به مستی. چاقو رو برمیدارم می خواهم پیک آخر رو بخورم که هیچی توش نیست.. می گم توهم زدم :به خودم میگم یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه..... که چاقو رو برمیدارم ناگهان چشمم به پایم میافتد چی قطرات خون .. من ماندم به قول مستی ام عمل کردم ماندم که پیر بشم ... ماندم متنفر بشم. من تنها در این جهنم خدا ماندم..................................  

+ نوشته شده در  ساعت 12:18 PM  توسط مریم  | 

اومدم روی نیمکت پارک نشستم الان چند سال از اون روزها می گذره... یاد اون روز می افتم. یاد اون مهمونی. اومدی توی اتاقت بهم گفتی چه مرگته... گفتم نمیتونم مثل اون دخترها که لختن و همه جاشون معلومه بگردم، نمی تونم بین این همه پسر برقصم، نمی تونم آرایش غلیظ کنم، نمی تونم مشروب بخورم. ما یه خونواده مذهبی هستیم مامانم جون تو رو قسمم داده نباید سبک باشم، نباید امشب پیشت بخوابم. نباید امشب باهام کاری داشته باشی تا شب عروسی ... از مامانم به زور اجازه گرفتم شب پیشت بمونم. دعوامون بالا گرفت من قهر کردم اومدم بیرون که توی همین خیابون تصادف کردم. ناگهان با صدای گریه یه دختر به خودم می یام. برمیگردم نگاهش می کنم. می گم چته؟میگه دوست پسرم گفته چون تیپم ضایعست، آرایش زیبا ندارم فعلا توی جمع دوستاش نرم. منم اومدم اینجا.. می خوام برم خونه . ولی پل هوایی رو پیدا نکرم. دارم نگاهش میکنم بهش می گم توی زندگیم به دختری که زیبایی او را داشته باشد نگاه نکردم. تنها ایرادی که چهرش داره اینه که خندون نیست، شاد نیست. گفتم برو توی آیینه دستشویی پارک به خودت برس . و خندون باش . سعی کن هر وقت خواستی کسی رو ترک کنی برای آخرین بار چند دقیقه پیشش بمونی ...دختر گفت راست میگی؟ گفتم :تو خیلی زیبایی . و دل مهربونی داری، مطمئن باش. یه ربع بعد صدای خنده هاشون رو که از پشتم رد میشدن شنیدم. و داشتم به نقطه تصادفم فکر می کردم که کجا بود و بعد از اون تصادف که تو برای همیشه ترکم کردی. یادم اومد بلند شدم در کیفم رو باز کردم عصای سفیدم رو بیرون آوردم و به سوی نقطه تصادفم رفتم........

+ نوشته شده در  ساعت 11:36 AM  توسط مریم  | 

امروز ۱ آذرماه تولد منه... رسیدم چالوس توی جاده داشتم به تو فکر می کردم به شش ساله پیش به فرودگاه به گریه هام به عشقم به صداقتم .. به اینکه بهم گفتی اگه دوستت دارم باید خوشبختیت رو بخوام. ازدواج یه شانسه و این شانسته.. ازدواج با یه دختر از خلیج ریگا. و رفتی دنباله بهترین سرنوشت.. میام توی ویلا.. آخرین بار از اسمه گواهینامه می ترسیدم ولی الان چشم بسته جاده رو میام. روتختی که آخرین بار باهم اینجا بودیم رو میندازم موهام رو همون رنگ مو کردم همون آرایش حتی به بدبختی عطر اون روزها رو پیدا کردم. همون تاپ و دامن کوتاه رو میپوشم که آخرین بار تنم دیدی یادته از پشت بغلم کردی گفتی زنه شاسی بلند دردسره.. و من با ۱۷ سال سن خندیدم. صدای موجها توی گوشمه... داره اذیتم می کنه.. یاد قصه عادت میافتم... ساکنان دریا به صدای موجها عادت می کنن.. شاید تو به ندیدن من عادت کردی؟ چه تلخه قصه عادت. ساعت ۲ صبحه می رم لب ساحل. روی سنگ چین به خدا فکر می کنم که چرا هیچوقت چشمهای مرا بین این همه چشم ندید. به اینکه آخرین بار ساعت ۲ صبح خودم اومدم اینجا و تو دنبالم نیومدی.. مثل الان.. می دونم نمی یای.. طلوع خورشید بهم میگه باید برگردم...پس بر میگردم... ولی!!! پایین سنگ چین می بینمت. نمیدونم چرا بهت می رسم اینقدر صورتم خیسه. بغلت می کنم لمست می کنم.. و به خدای دریایی می نگرم که آرزوم رو برآورده کرده . میریم ویلا برام شکلات صبحونه خریدی می دونی عاشق این صبحانم.. و من بساط رو می چینم تا از حموم بیای .. شیشه شامپاین موز. چیپس . شکلات صبحونه... داری نگام می کنی باور نمی کنی می گی خیلی صبحه میگم شکم خالی می چسبه.. اول واسه تو میریزم صبر می کنم بخوری و بعد نوبته منه، این سری هم پا به پای تو می خورم سیگار میکشم امروز حالم از بوش بد نمی شه از زنت می پرسم و تو می گی مرده و من برای اولین بار چقدر از مرگ یه انسان خوشحال میشم. داری گریه می کنی فکر می کنم مستی ولی ته دلم می گه یه چیز سر جاش نیست.. میریم دریا دوباره قایق پدالیمون چپ می کنه مثل ۶ سال قبل و این سری من شنا بلدم این سری من میرم وسط پات بلندت می کنم می کوبونمت توی آب. اینقدر شنا می کنیم که مستی بپره شب شده. موقع برگشتن به شب، به تو فکر می کنم وقتی میرسیم ویلا بهم میگی من رو بخشیدی ؟و من نگاهت می کنم  آره .و تو می گی می دونستی چون تو هم من رو بخشیدی. نمی دونم به کدوم گناه بخشیدی من رو؟ می گی برم دوش بگیرم تو تنم پر شنه.. وقتی برمیگردم میبینم خوابیدی پشتت رو کردی و خوابی می خوام بیدارت کنم بغلت می کنم بوست می کنم لگدت می کنم ولی هنوز خوابی شاید خودت رو به خواب زدی.. که بیدار نمیشی.. میرم روی کاناپه می خوابم به این فکر میکنم که امروز چی جای خودش نبود و چرا تو  امشب از من گذشتی . خوابم می بره نصفه شب با صدای بوسهات بیدار میشم داری شونم رو میبوسی .. یعنی چه مرگته!!!!!میری می خوابی که می رم تو ماشینت چمدونت رو باز میکنم یه تیکه کاغذ مچاله ته اش انداختی باز می کنم جوابه یه آزمایشه چی؟؟؟؟؟؟؟؟ ایدز!!!!!!!!! تو ایدز گرفتی با کاغذ می یام بالای سرت این سری خودت رو به خواب نزدی واقعا خوابی و من کنارت با چشمانم که خدا هیجوقت ندیدش تا صبح گریه می کنم... صبح شاید من نیز ایدز خواهم داشت.........................................................فقط تو بخواه !!!


این داستان تا حدودی واقعی است....

+ نوشته شده در  ساعت 2:26 PM  توسط مریم  | 

زن و شوهر تا خرخره خورده بودن،توی ویلای شمال نشسته بودن و مرد داشت به زیبا ترین زن دنیاش نگاه می کرد . به چشمانش نگاه کرد گفت از روز اول که دیدتش عاشقش شده هر چند که به عشق و دوست داشتن اعتقادی نداشته، اما از عشق که نمی شه فرار کرد. میشه؟ زن گفت خیلی مستی داری چرت و پرت می گی، مرد گفت : نه مستی و راستی، زن رو بغل کرد و کنارش رو کاناپه دراز کشید و گفت می خوام اعتراف کنم که خیلی دوستت دارم.. زن به چشماش نگاه کرد و یکدفعه جدي گفت : دوره زمونه نداره براي مردها،همه مردها، حتي روشنفكراشون، هنوز هم براشون مهمه. خيلي مهمه كه كسي قبل از اونا دست به زنشون نزده باشه.

مرد که داشت زنش رو می بوسید گفت : البته قبول دارم که مهمه..

زن گردن راست كرد : براي تو هم مهمه..؟

مردگفت : كه چي....؟

-        كه قبلاً دست كسي به زنت نخورده باشه....

مردگفت : ما اين بحثارو قبلا نكرديم...؟!!!!

زن گفت : من كه يادم نمياد...

مرد گفت :  دست كسي كه  بتو نخورده بحث چي بكنيم....؟

زن بلند شد و تلويزيون را خاموش كرد رو به مرد كرد و گفت : تو فيلم با چشماني كاملا بسته رو يادته...؟ نيكول كيدمن و تام كروز، اونجا که زن در عالم مستی به همه چی اعتراف کرد ...

مرد گفت : آره ولی تو امشب حالت خوب نیس.. زن گفت خودت گفتی مستی وراستی ... اینم مستی : من قبل از ازدواج با یکی از همکارات ارتباط داشتم. مرد گفت : خیلی مستی برو زیر دوش آب سرد. ولی زن همین طور ادامه میداد. مرد به زور زن رو برد زیر دوش تا .... زن همان طور که داشت می رفت زیر لب با صدایی آرام می گفت در ماندنم هیچ رفتنی نبود- باشد که در رفتنم جای ماندنی پیدا کنم- مرد اومد بیرون شیشه ویسکی رو دور انداخت گور پدر این مستی و راستی...... یکدفعه یاد   زمزمه های زنش افتاد رفت پشت در حموم هر چی تقلا کرد در باز نشد صداش می زد ولی صدایی نیومد .در را شکست، ولی جوی باریک خون عاقبت مستی و راستی بود........

+ نوشته شده در  ساعت 4:22 PM  توسط مریم  | 

در زندگی ام بی نهایت زحمت کشیده ام . و بی نهایت هم پیشرفت کرده ام. اما هنوز ناراضی ام .

حق دارم تقدیر سرنوشت مرا از منفی بی نهایت کلید زده بود...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 10:56 AM  توسط مریم  | 

به انتقام فکر می کرد به زندگی به جوانی اش. به شوهرش که الان پیشش خواب بود . همیشه عاشق سکس لایت بود می دونست این سکس یعنی عشق چون باید  دو نفر واقعا عاشق هم باشن که بتونن این کار رو انجام بدن. و اون می خواست عشقش رو ثابت کنه یاده روزی افتاد که می گفت باید شوهرش آزاد باشه اگه دوستش داشته باشه در اوج خیانت برمی گرده. دست شوهرش رو گرفت انگشت در انگشت دوستش داشت این رو از انگشتانش می فهمید ندای قلبش دروغ نبود روی شکم اون نشست. شروع کرد شوهرش در اوج لذت بود دستش رو رها کرد متنفر شد پسر دیگر مرد نبود این بود تاوان خیانت.........

+ نوشته شده در  ساعت 4:46 PM  توسط مریم  |